
نمیدانم چرا رفتی نمیدانم چرا شاید خطا کردم
وتو
بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا !تا کی !برای چه !ولی رفتی بعد از
رفتنت باران
چه معصومانه میبارید
وبعد از رفتنت یه قلب دریایی ترک برداشت و
بعد از رفتنت
گنجشگی که هر روز
از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت
تمام بالهایش
غرق اندوه و غربت شد وبعد
از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران
بود و بعد از رفتنت
انگار کسی حس کرد من
بی تو تمام هستیم از دست خواهد
رفت .کسی حس کرد
من بی تو, هزاران بار در هر
لحظه خواهد مرد وبعد از رفتنت
دریا چه بغضی گرفت کسی
فهمید تو نام مرا از یاد
خواهی برد و من با آنکه
میدانم تو هرگز یاد من را با غرور خود
نخواهی برد .هنوز
آشفته چشمهای زیبای
تو برگرد ببین که سرنوشت انتظار
من چه خواهد شد.
وبعد از این همه طوفان بهر و پرسش وتردید کسی از
پشت
قاب پنجره آرام
و زیبا گفت : تو هم در حضور این دلهای پاک , بگو بگو که
در راه
عشق و
انتخاب آن خطا کردم ومن در حالتی مابین اشک وحسرت وتردید
کنار
انتظاری
که بدون پاسخ سرد است و من در اوج پائیزی ترین ویرانه های
یک دل
یعنی
غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر , نمیدانم چرا شاید به
رسم عادت
پروانگی هامان برای شادی وخوشبختی باغ قشنگ
آرزوهایت دعا کردم.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:51  توسط ترنم
|
زندگی دفتری از خاطره هاست
یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک
یک نفر همدم خوشبختیهاست
یک نفر همسفر سختی هاست
چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد
ما همه همسفر و رهگذریم
آنچه باقی است فقط خوبیهاست...

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:31  توسط ترنم
|
مي روي با اشك حسرت ديده ام را تر
كني
مي روي تا با نبودن عشق را پرپر كني
آن همه گفتي نگاهم با
نگاهت زنده است
من نباشم مي تواني روزها را سر كني؟
در نبودت
گريه كردم ، آينه احساس كرد
آينه شو تا گريه ام را حس كني باور كني
سبز
در عشقت شدم كم كم تو دانستي ولي
عاقبت مي خواستي ...

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 14:17  توسط ترنم
|

در حضور خارها هم می شود یک یاس بود
در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود
میشود حتی برای دیدن پروانه ها
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود
کاش می شد حرفی از کاش هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 13:16  توسط ترنم
|

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...
صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...
وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار
از این که منو از دست بدی وحشت داشتی
وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..
صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و
گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه
وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی
دوستم داری.بعد از کارت زود بیا خونه
وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری
تو درسها
به بچه مون کمک کنی
وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی

وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی...
وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم
من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی
رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود
وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..
نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد
اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری
به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی،
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 1:58  توسط ترنم
|

باز باران بارید خیس شد خاطره ها
مرحبا بر دل ابری هوا
هر کجا هستی باش
آسمانت آبی
و تمام دلت از غصه ی دنیا خالی...

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 1:4  توسط ترنم
|
تا کجای قصه ها باید زدلتنگی نوشت
تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت
تا به کی با ضربه های درد باید رام شد
یا فقط با گیه های بی قرار آرام شد
به دیدار خداوند تا به کی در انتظار
خسته از این زندگیبا غصه های بی شمار

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 0:48  توسط ترنم
|